Who Cares?

خوب زندگيه ديگه يه روز بالا يه روز پايين ، ناراحتيها نباشه خوشيها ارزشمند به نظر نميان. نميدونم ازامروز بگم از ديروز بگم از سه روز پيش بگم يا چند ماه پيش. الان ساعت يازده و ربع شب يکشنبه سيزدهم آبان هشتاده شش نشستم پاي کامپيوتر خونه و بعد مدتها تو اين وبلاگ مينويسم. چند روزه خيلي خسته شدم از امروز بگم که واسه گرفتن يه قرص چقدر از رو کول مردم بالا پايين رفتم و چقدر به مردم سواري داديم تا بالاخره دست پر برگردم بيمارستان البته تو اين وسطا کلي مستفيض کرديم خودمون رو و دولتمون رو . مشتهاي محکمي که بالاجبار ميزديم بر جنايتکاران خونخواري که نشسته اند و دارند به من بدبخت ميخندند که به خاطر بسته بودن همه راهها به سوي اصلي ترين مرکز تهيه داروي تهران که چه عرض کنم،‌ ايران، قسمت زياد راه رو پياده گز کردم. تازه همه اين ماجرا ها از پي شکست پيش آمده ديروز بود که تقريبا همه جاي تهران رو گشتم واسه پيدا کردن يک قرص ديگه اي که ايرانيه ولي چون مصرفش کمه صرف نميکنه کارخونه توليدش کنه و هيچ جا نبود حتي تو ناصرخسرو . اين ناصر خسرو هم عجب جاي باحاليه راننده تاکسيه که ما رو داشت ميبرد واسه اينکه از تخت جمشيد تا اونحا دو هزار و پونصد تومن حلالش باشه کلي پيچ زد و گفت مرکز دارو فروشها ميبرمت منم گفتم همون توپخونه برو عزيز بلدم گفتش نه! جاشون رو ميدونم،‌من پيادت ميکنم منتها بقيه اش با خودت که پيداشون کني و بخري، بعد تا رسيد وسط ناصر خسرو گفت همينجوري از اول خيابون تا آخرش گز کن پياده که پيداشون کني! منم مثل پسرهاي خوب حرفشو گوش کردم و همينجوري راه ميرفتم ديدم هيچ خبري نيست ولي بعد يه مدت فهميدم اشکال کار از کجاست!! عينک آفتابيم رو برداشتم ، با اينکار وقتي به هرکسي نگاه ميکردم ميديدم لباش رو غنچه ميکنه دقت کردم ديدم که ميگن دارو خلاصه با همه دوا فروشها آشنا شدم با يکيشون هم قاطي شدم، منو برداشت برد پياده خيابون بهشت تا از رييسش خبر بگيره کي اين کپسول رو داره . اول کاري از من پرسيد بچه کجايي منم گفتم تهران، اونم از رو نرفت گفت ميدونم تهران مال کجاي تهران؟ منم ديدم باز نزديکهاي اونجا خيابون انقلاب و ايرانشهر رو واسه اينکه دبيرستانم اونجا بود بهتر ميشناسم گفتم بچه ايرانشهرم که ديدم به طرف ميگه من خيلي ميام پارک اونجا فوتبال بازي ميکنم، منم کم نياوردم گفتم اون پارک رو تازه ساختن من خودم بچه بودم ميومدم ان پارک سنگلچ بازي ميکرديم خيلي هم اگه بالا شهر ميخواستيم بريم ميرفتيم پارک لاله که اون هم ادامه داد که آره اون پارک سنگلچ رو سنگولوچ خانم که مادر شاه بوده هشتاد سال پيش ساخته و کلي زر اضافي ديگه راجع به ميلياردر هاي دوا فروشي که سر راه ميديد و بهشون سلام ميکرد و حبسهايي که به حاطرشون اين کشيده و اونها زانتياشون رو سوار شدن. که من هم خندم ميگرفت از مزخرفاتي که ميگفت هم عصباني بودم از اينکه وقتم رو دادم دست کي هم اينکه از بس پياده منو اين ور اون ور ميبرد خشته شده بودم. اصلا من بعد يه مدت نميتونستم بفهمم چي ميگه فقط يه جا گفت شانس تو هم بدتر از شانس منه که سريع گفتم آره و پيدا نميشه و ممنون و خداحافظ. يکي ديگه از اين دوا فروشها هم که باورش شده بود دکتره گفت زنگ زدم از اسلامشهر واست بيارن، موبايلت رو بده من واست پيک ميکنم که هنوزم که هنوزه بعد سي ساعت پيکش نرسيده احتمالا دليل مياره که تو اسلامشهر نبود گفتم بره اسلام آباد پاکستان خوب اونجام که راه طولانيه و بنزين هم سهميه بندي شده وووو اين مامان منم که کم تحمل حوصله اش هم سر رفته نه تلويزيوني نه سر و صدايي امروز ديدم داشت پيش يکي از پرستاراش کله ميکرد که من چرا بايد اينجوري بشم و اونم ولي راستش رو بهش نگفت که از دست پسر خل و چلي مثل آرش اين بلاها ممکنه سرت بياد. راستي امروز يکي ازم پرسيد چرا اين جمله رو تو ياهومسنجر مينويسي؟‌چيزي نداشتم بهش يگم
Who Cares?

شايد يه جور گله ميکنم که کسي اهميت نميده يا کسي وقت نداره که به چيزي اهميت بده. خود من هم همينطوريم اهميت دادنم رو خيلي بروز نميدم مثلا يک موضوعي توجهم رو جلب کنه تو خلوت خودم باهاش کلنجار ميرم. راستشش اون وقتهايي هم که آدم خيلي اهميت بده به موضوعي بعد از تموم شدن يا فيصله يافتنش يه جوري احساس خلاء ميکنه من يک ساعت اينها رو نوشتم ولي نه واسه تو جه کردن کسي مثل بقيه پستهاي اين وبلاگ ولي
wHO cAreS?

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

آخه چرا میپرسی چه مرگمه؟

چرا نداره اینجا ایرانه دیگه

گذر عمر