Old notes

داشتم يادداشتهاي قديمم رو ميخوندم. همون يادداشتهايي که قبل از اينکه وبلاگي باشه معمولا آخر شبها روي تخت خوابم دراز کش مينوشتم. همون يادداشتهايي که واسه خالي کردن ناراحتيها يا ثبت کردن خاطره ها مينوشتم. راستش بدم نميومد اونها رو اينجا ثبت کنم ولي چون مال خيلي وقت پيشه پشيمون شدم. فقط به چند تاييش به صورت فهرست وار اشاره ميکنم
- يه داستان نوشته بودم مال سال 79 يه داستان عشقي بين من و يه دخترک که دو تا پايان داشت جفتش هم به جدايي ختم ميشد. يکيش مقصرش من ودم يکيش اون. يکيش من به اون ضد حال زدم با حالت عاشقانه اي بهش گفتم دوستت ندارم. يکيش هم اون بعد از اظهار محبتم بهش، سيلي زد و رفت. حالا هر کي با هر سليقه و هر حسي که داشته باشه ميتونه انتخاب کنه داستاني که ميخواد بخونه
- چند تا هم شعر مانند بود که چون ويرايش نشده بودند و اکثرا ناقص بودند خيلي کار داشت تا بخواد درست بشه و ثبتشون کنم و به همون دليلي که خيلي وقته وقتم رو روي شعر گفتن نميذارم ولشون کردم
- يه نوشته هم بود که تقريبا اين اواخر نوشته بودم همون مدتي که تو اين وبلاگ چيزي نمينوشتم و orkut هم تازه اومده بود. عکسي از يه دوست ديده بودم عکسي که بيشتر يک خانوم خونه رو معرفي ميکرد همون دختري که شيطوني خاص خودش رو داشت هموني که با حجابش همه کارهاش رو ميکرد کلي ورزش کار بود و ششايدم همچنان باشه ولي خيلي وقته از اون موقعها گذشته ديدن عکس اون بهونه اي شد واسه احساس بزرگ شدن نسل خودم و شايد گله از دوري و روزگار
- يکي ديگه هم يه نوشته بود از خاطرات پدر بزرگم که يه شب تو عالم مست بر ميگشت خونه و تو محله يه دزد گرفته بودن و دزد رو هم زده بودن ايشون هم که رييس شهرباني بايد ابراز وجود ميکرد و با لهجه شيرين ترکيش گفته بود:"دزديش که دزد است، سابقه هم دارد،{اما} تو چرا ميزني پدر سگ؟!" يا يه خاطره ديگه از زن عموي مامانم که معروف بود به بذل و بخشش و تعارف و خيرات و تعارف کردن عسل به رفتگر محله و رد کردن تعارف از اون تا اينکه قاشق عسل رو ميکنه تو دهنش و موقع درآوردن قاشق، عسلها با دندونهاي مصنوعيش با هم ميان بيرون! روح جفتشون شاد

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

آخه چرا میپرسی چه مرگمه؟

چرا نداره اینجا ایرانه دیگه

گذر عمر