عیده و امسال عیدی ندارم
سال نو آمد، عید دیدنیها، سفر شمال... همه چیز طبق معمول انجام شد؛ من هنوز آرش نویدان هستم با سن 28 سال و چند ماه و چند روز؛ هنوز توی تهران زندگی میکنم، هنوز هم میتونم بگم که مجردم؛ تنها فرقش با سالهای پیش اینه که خونم عوض شده
نمیدونم چرا نوشتن در رابطه با دل گرفتگی و ناراحتی و ... داره عادتم میشه، انگار هر وقت نوشته ای مینویسم دلم گرفته یا واسه درد دل کردن حرفام رو یاداشت میکنم، خدا رو شکر همه چیز نسبتا رو به راهه، مشکلات تو این چند وقت اخیر خیلی داشتم ولی خوب طبق معمول با صبر و عقل و گذشت همشون پشت سر موندن، به امید روزی که کاملا از ذهن پاک بشن، این فراموشی هم واقعا نعمت بزرگیه
تا قبل از پارسال من از همه ناراحتیها به خصوص مرگ و میرهای خانوادگی فرار میکردم ولی وقتی نوبت مامانی من رسید انگار خدا مخصوصا یه کاری کرد تو همه چی من نفر اول باشم. اولین نفری باشم که بفهمم، اولین نفری باشم که ببینم، خبرشو بدم... خیلی سخت بود: وقتی واسه گرفتن آزمایش خون رفته بودم آزمایشگاه و زنگ زدم بیمارستان که سوال کنم کدوم آزمایش رو زودتر میخواد؟ و طرف پای تلفن گفت دیگه لازم نیست! باور نکردم و گفتم باشه و گوشی رو گذاشتم و برگشتم. هیشکی با من نیومد دم در CCU منم راستش نمیخواستم برم ولی جواب آزمایش دست من بود و من باید میرفتم و رفتم و اونجا به من گفتن که متاسفانه چه اتفاقی افتاده. من موندم و این مسئولیت بزرگتر که چه جوری خبرشو بدم، نفهمیدمم چه جوری گفتم فقط یادمه دستم رو گذاشتم روی شونه مامانم و عمه شهینم(تنها دخترش) از من با چشمهای نگران میپرسید یعنی چی؟ فقط اشکها و صورتهای گریون یادم میاد، یادم میاد وقتی رسیدیم خونه عمه، هانی موقع باز کردن در، لباس خونه قرمز رنگی تنش بود ولی دو دقییه بعد سیاه پوش شد. یا وقتی اومدیم خونه خودمون خیلی طول کشید تا فردا صبحش به بابام بفهمونیم که مامانش دیگه زنده نیست. فقط یادمه با چشمهای گریون گفت:"راحت شد" از همه بدترش هم موقع شناسایی جسد بود توی بیمارستان. نیما بود و من، نیما که گفت من نمیتونم، پس من مجبور شدم برم صورت بی حس و خونی مامانیم رو برای آخرین بار ببینم. خدا رحمتش کنه. همیشه به داشتنش افتخار میکردم حواسش به همه چی بود سعی میکرد همه چیو روبه راه کنه حتی احتمالا به خاطر حرفهایی که مامانی به نیما توی بیمارستان زد، نیما بالاخره سر و سامون گرفت. خدا خودش میدونه و نیما! جاش خالیه، امسال عیدیم رو که همیشه لای قرآنش بود، ازش نگرفتم، واسش شیرینی عید نخریدیم و نرفتیم خونش عید دیدنی. خدا رحمتش کنه
نمیدونم چرا نوشتن در رابطه با دل گرفتگی و ناراحتی و ... داره عادتم میشه، انگار هر وقت نوشته ای مینویسم دلم گرفته یا واسه درد دل کردن حرفام رو یاداشت میکنم، خدا رو شکر همه چیز نسبتا رو به راهه، مشکلات تو این چند وقت اخیر خیلی داشتم ولی خوب طبق معمول با صبر و عقل و گذشت همشون پشت سر موندن، به امید روزی که کاملا از ذهن پاک بشن، این فراموشی هم واقعا نعمت بزرگیه
تا قبل از پارسال من از همه ناراحتیها به خصوص مرگ و میرهای خانوادگی فرار میکردم ولی وقتی نوبت مامانی من رسید انگار خدا مخصوصا یه کاری کرد تو همه چی من نفر اول باشم. اولین نفری باشم که بفهمم، اولین نفری باشم که ببینم، خبرشو بدم... خیلی سخت بود: وقتی واسه گرفتن آزمایش خون رفته بودم آزمایشگاه و زنگ زدم بیمارستان که سوال کنم کدوم آزمایش رو زودتر میخواد؟ و طرف پای تلفن گفت دیگه لازم نیست! باور نکردم و گفتم باشه و گوشی رو گذاشتم و برگشتم. هیشکی با من نیومد دم در CCU منم راستش نمیخواستم برم ولی جواب آزمایش دست من بود و من باید میرفتم و رفتم و اونجا به من گفتن که متاسفانه چه اتفاقی افتاده. من موندم و این مسئولیت بزرگتر که چه جوری خبرشو بدم، نفهمیدمم چه جوری گفتم فقط یادمه دستم رو گذاشتم روی شونه مامانم و عمه شهینم(تنها دخترش) از من با چشمهای نگران میپرسید یعنی چی؟ فقط اشکها و صورتهای گریون یادم میاد، یادم میاد وقتی رسیدیم خونه عمه، هانی موقع باز کردن در، لباس خونه قرمز رنگی تنش بود ولی دو دقییه بعد سیاه پوش شد. یا وقتی اومدیم خونه خودمون خیلی طول کشید تا فردا صبحش به بابام بفهمونیم که مامانش دیگه زنده نیست. فقط یادمه با چشمهای گریون گفت:"راحت شد" از همه بدترش هم موقع شناسایی جسد بود توی بیمارستان. نیما بود و من، نیما که گفت من نمیتونم، پس من مجبور شدم برم صورت بی حس و خونی مامانیم رو برای آخرین بار ببینم. خدا رحمتش کنه. همیشه به داشتنش افتخار میکردم حواسش به همه چی بود سعی میکرد همه چیو روبه راه کنه حتی احتمالا به خاطر حرفهایی که مامانی به نیما توی بیمارستان زد، نیما بالاخره سر و سامون گرفت. خدا خودش میدونه و نیما! جاش خالیه، امسال عیدیم رو که همیشه لای قرآنش بود، ازش نگرفتم، واسش شیرینی عید نخریدیم و نرفتیم خونش عید دیدنی. خدا رحمتش کنه
نظرات