نمیدونم چرا؟ حالم اصلا خوب نیست! خیال میکنم به آخرخط رسیدم دیگه توان ادامه دادنش روندارم! دیگه راحت میشم ! میرم و جسم خودم رو از این دنیای متعفن خارج میکنم ! وای که چه حس خوبی به من دست خواهد داد حس رهایی! حس آزادی! دیگه کسی نمیتونه به من بگه "خودت نباش!" میتونم فریاد بزنم منم! من آرشم! من یک پسر احساساتی مغرور و تا حدی ساده و مقداری مهربون واندازه ای خنگ گاهی خشک ولی منطقی ایرانی هستم. میتونم از این به بعد بدون واهمه بگم من از جامعه ای که توش تزویر و ریا باشه بدم میاد. از بعضی مردمان بی فرهنگی که تنها کاری که ازشون برمیاد اینه که جای بقیه رو تنگ کنن متنفرم! میتونم هر چی نا سزا توی خودم انباشته کردم که مبادا گفتنشون واسه من کسر شان بیاره! رو بریزم بیرون. این خطی هم که به آخرش رسیدم میتونه یک خط از یک داستان کودکانه یک شعر از فروغ فرخزاد یا حتی خط ممتد وسط خیابون یا یکی از دو خط موازی باشه که در نهایت هم همدیگه رو قطع نمیکنن! این خط میتونه رو زندگی هر آدمی کشیده بشه! میتونه بهش طرح و نقش بده و هم میتونه خط خطیش کنه. منم این خطی که ا.مده رو زندگیم رو دنبال کردم از سر خط تا اینکه بالاخره به آخرش رسیدم! دیدم این خط حسابی دور زندگیم پیچیده شده بود. یه جورایی اسیرم کرده بود ولی دیگه تموم شد.. به آخرش رسیدم

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

آخه چرا میپرسی چه مرگمه؟

چرا نداره اینجا ایرانه دیگه

گذر عمر