نمیدونم چرا؟ حالم اصلا خوب نیست! خیال میکنم به آخرخط رسیدم دیگه توان ادامه دادنش روندارم! دیگه راحت میشم ! میرم و جسم خودم رو از این دنیای متعفن خارج میکنم ! وای که چه حس خوبی به من دست خواهد داد حس رهایی! حس آزادی! دیگه کسی نمیتونه به من بگه "خودت نباش!" میتونم فریاد بزنم منم! من آرشم! من یک پسر احساساتی مغرور و تا حدی ساده و مقداری مهربون واندازه ای خنگ گاهی خشک ولی منطقی ایرانی هستم. میتونم از این به بعد بدون واهمه بگم من از جامعه ای که توش تزویر و ریا باشه بدم میاد. از بعضی مردمان بی فرهنگی که تنها کاری که ازشون برمیاد اینه که جای بقیه رو تنگ کنن متنفرم! میتونم هر چی نا سزا توی خودم انباشته کردم که مبادا گفتنشون واسه من کسر شان بیاره! رو بریزم بیرون. این خطی هم که به آخرش رسیدم میتونه یک خط از یک داستان کودکانه یک شعر از فروغ فرخزاد یا حتی خط ممتد وسط خیابون یا یکی از دو خط موازی باشه که در نهایت هم همدیگه رو قطع نمیکنن! این خط میتونه رو زندگی هر آدمی کشیده بشه! میتونه بهش طرح و نقش بده و هم میتونه خط خطیش کنه. منم این خطی که ا.مده رو زندگیم رو دنبال کردم از سر خط تا اینکه بالاخره به آخرش رسیدم! دیدم این خط حسابی دور زندگیم پیچیده شده بود. یه جورایی اسیرم کرده بود ولی دیگه تموم شد.. به آخرش رسیدم
پستهای معروف از این وبلاگ
چرا نداره اینجا ایرانه دیگه
چندین ماه از کار و زندگی موندن و تمرین کردن چندین میلیون خرج کردن چندین روز دوندگی برای کسب مجوز، آخرش که چی؟ دل مردم رو شادکردن مگه چه گناهی داره؟ تازه هیچ سر و صدایی هم نداشت، نه تو بوق و کرنا شد نه خیلی روش مانور داده شد ولی با این حال همه بلیطها فروخته شد ولی 2 روز مونده به کنسرت مدیر سالنی که اجاره شده بود طی تماسی تهدید شدنش به مرگ را اعلام میکنه و تمام مسائلی که بالا گفته شد رو هوا! البته خوب وزارت ارشاد خیلی کار بزری کرد که مجوز رو تا آخرین لحظه لغو نکرد و تهدید به مرگ شدن آقای مدیر سالن هم همچون یک مسئله عادی شنیده شد و همه در جواب این سوال که آخه چرا و به چه دلیل میشنیدن خوب ایرانه دیگه! ای ایران ای خاکت سرچشم هنر! ای خاکت بر سر همه ضد هنر
گذر عمر
گذر عمر چه زود ما کودکيها را سفر کرديم سر زنگ و کلاس ِ درس، چه آتشها به پا کرديم؟ در اين دوران، چه دوستيها بنا کرديم چه بازيها و ورزشها چه آشتيها پس از قهرها... دلم تـنگه براي بچگيها مون ـــ . چه حيف، حتي جواني را گذر کرديم چه دلهايي که بستيم و به اميدش فنا گشتيم چه عشقهايي که سوزانديم و دلها را ز خود رانديم هدر رفتيم، هدر داديم ... . بسي دوستان سفر کردند رهايي را وطن گفتند بسي ديگر براي زندگی با يار خانهءي عشقی بنا کردند . به چه روزي اميد بستيم؟! ز چه روزي گذر کرديم؟! به جز چند خاطرات خوش دگر کسب چه ها کرديم؟! . چه سود از عمر بي حاصل چه سود از اين دل عاشق June 06, 2008
نظرات