از اون وقتاییه که من خودم رو مجبور کردم برم توی یه وبلاگ و شروع کنم به نوشتن. پرشین بلاگ که تا اطلاع ثانوی دهن همه وبلاگ نویسهای روزانه رو سرویس کرده چاره ای جز سر زدن به این خونه قدیمی و کلبه اسرارم نبود و شاید چه بهتر که بلندتر میتونم داد بزنم! 2 تا از دوستان قدیم که هر روز و هر ساعت وبلاگشون به روز میشد تعطیل کردن چرا شو نمیدونم ولی حتما یه اتفاق مهمی افتاده سرخوردگی مسافرت عروسی خودکشی زایمان یا... به دلیلش کاری ندارم ولی خوب واسه من بهونه ای شد که بگم من اگه هر روز مینوشتم و یهو! نمینوشتم خیلی از خودم بدم میومد یه چیزی مثل اخراج از کار میمونه! همینی که ماهی سالی این صفحه رو میارم توش شروع میکنم به نوشتن واسم کافیه دیگه کسی ازم انتظار نداره هر روز بنویسم و هر روز تازه به روز و متنوع که اصلا کار من هم نیست. یکی از دوستان قدیم هم تو وبلاگش به مطلبی راج به دلتنگی و نوستالوژی اون هم تو این سن و سالش نوشته بود و از این بابت خیلی احساس تعجب میکرد ولی من از این احساس تعجبش شگفت زده شدم! این چیزا دیگه واسه سن و سال ما عادیه!!! دلایلش بماند که حوصله نوشتن راجع به اونها رو ندارم. آخه مگه میشه کسی واسه بچگیهاش و آرزوهای آیندش دلتنگ نشه؟...... ولی از لحظه لذت بردن هم خودش حس خوبیه! اینکه دیگه مجبور نیستی با صدای آژیر قرمز بدو بدو بری طبقه زیر زمیین. دیگه مجبور باشی چندین ساعت پشت در اتاق عمل فکر خودت رو از افکار بد منحرف کنی. یا اینکه وقتی از بیمارستان زنگ میزنزن خونه داییت و پسر دایی گوشی رو برمیداره شاهد نگاههای نگران دختر دائی و دوستش که واسه خاطر بابات چشم از فیلم مورد علاقه شون برداشتن باشی و تا لحظه ای که پسر دایی گوشی رو بذاره و خبر موفقیت آمیز عمل رو بده زمان ساعتها واسشون طول میکشه. یا اینکه شاهد لحظه هایی باشی که هنوز بعد از 12 سال اون فامیل دوری که برای سومین بار دیشب دیدمش با بغض ازش یاد کرد و تازه متوجه شدم که اولین باری که من دیدمش همون موقع بود که اونها 5 نفری اومده بودن ملاقات بابا و اینقدر ناراحت بودن که موقع رفتن اون کادیلاک خوشگلشون رو انداختن تو چاله و جرثقیل بیار و .....خدا رو شکر که دیگه بابا دیشب اون حرفها رونزد حرفهایی که هنوز بعد این همه سال کلمه های مقطعش تو گوشمه و ترجمه کردن من و دستمال کاغذی تعارف کردن!و... تنها باری که گریه بابا رو دیدم همون روز بود همه چیز رو از دست رفته میدونست کسی که میگفتن مغزش کامپیوتره و ضربهای چند رقمی رو ایکی ثانیه حساب میکرد2+2 رو حتی نمیتونست بگه 5 !...یادش به شر! نمیدونم چی شد رسیدم به اینجا شاید هم اصلا واسه همین شروع کردم که اینها رو بنویسم یادم نمیاد!... از غصه و یاد قدیم و حیف و افسوس نوشتن کار راحتیه که من خوب بلدمش!!! اون موقع ها یادم میاد با خودم گفتم وقتی بزرگتر شدم هر سال میرم بیمارستان و اون بخش رو پر از گل میکنم و به دکترش میگم دست مریزاد! ولی خوب تا حالا که این کار رو مثل خیلی کارهای دیگه نکردم. ولی همیشه براشون دعا میکنم و یادشون به نیکی تو قلب منه. مامان دیشب صداشو آورد پایین و به یکی دیگه گفت این آرش نه اینکه تک پسرمونه خیلی خیلی عصای دست ماست!!! نمیدونم ولی منی که میدونم اینجوری نبودم احساس شرم و ترس و مسئولیت کردم! .....
خدا هیچ وقت کسی رو محتاج نکنه! به همه روزی بده گرسنگان را سیر کنه بیماران رو شفا بده. به من هم علاوه بر سلامتی فامیل و....یه بی ام و بده!!!! آقاجون رفتی و اون بی ام و رو که سفارشش رو به کارخونه داده بودی یادته!! بعد از او بازی تخته ای بود که بهم ارفاق کرده بودی!!! هر وقت ازت سراغشو میگرفتم میگفتی به کارخونه گفتم جدیدترین مدلشو بفرسته... میخوام از همین جا بهت بگم خیالت تخت و روحت شاد مطمئن باش کارخونه داره هنوز به تعهدش عمل میکنه و منتظر آخرین مدلشه که بفرسته واسم!....... مامان قربونت برم بابا دوست دارم آقاجون روحت خیلی خیلی شاااد!

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

آخه چرا میپرسی چه مرگمه؟

چرا نداره اینجا ایرانه دیگه

گذر عمر