خوب سال نو شد و 1382 اومد و با اومدنش جنگ رو آورد و باز خون و کشت کشتار و حق و ناحق. با اینکه خیلی مهمه ولی یه احترام عید نوروز دم از خوشی و مهمونی میزنم که باز یک جوون دیگه رو امشب (دیشب) بدرقه اش کردیم که بره دیار فرنگ و زندگیش رو شروع کنه. رفته بودیم مهمانی خداحافظی کوچیک و خودمونی که بعضی دوستان و فامیلها دور هم جمع شده بودن و آقایون ارکستر هم سنگ تموم گذاشتن و به قول یه عزیزی که گفت :" خیلی هنر کردین که تونستین مای بی حال رو وادار به رقصیدن بکنبن." قسم که اینجا هم مشروبات الکلی بود حدود 10 نفر جوون هم بودن و 3-4-5 تا خانواده ولی نه کسی بد مستی کرد نه کسی حالش بد شد نه کسی با کسی کل کل کرد...خیلی محیط خوبی بود مخصوصا آخرش که خواننده درخواست یک دقیقه ایستادن و همراهی رو از همه کرد و آهنگی رو زد که همه با هم با عشق با یاد و با افتخار و حتی من خودم رو میگم که با لرزش پا و هاله ای از اشک ای ایران ای مرز پرگهر... رو فریاد کردیم.(حالا میگفتن عیدی توی تخت جمشید به اون عظمت وقتی این آهنگ رو اجرا میکردن ادم چه حالی میشد؟) همه چیز خوب بود به غیر آخرش که وقت خداحافظی بود باهاش خداحافظی کردم که بره و حتی مثل خیلی های دیگه فراموشم کنه و به قول اون آهنگ شادمهر که دیشب خواننده از لب من میخوند که هیچ خیالی نیست جدا هم تا پریشب احساس میکردم که من هیچ خیالم نیست ولی خوب وقتی رفتم تو وبلاگ یکی و صاحبش از همه دوستان مشترک قدیمی یاد کرده به جز من، حالم گرفته شد، با اینکه گذاشتم به حساب فراموشی و از قلم افتادن. ولی نداشتن این حس بیخیالی که تا اونشب فکر میکردم دارم اذیتم کرد. خدایا ازت میخوام که این حس بیخیالی رو در برابر بی اعتنایی بی معرفتی و فراموشی افراد تقویت و در مقابل احساسهای خوب و مرامهای دوستان تضعیف کنی

پ.ن. در کل برای اینکه مسئله غیر معمولی در مجالس پیش نیاد ، باید طرز رفتار هر مجلسی رو یاد گرفت

با آرزوی صلح و دوستی

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

آخه چرا میپرسی چه مرگمه؟

چرا نداره اینجا ایرانه دیگه

گذر عمر