جنگ رفاهی و سه نقطه


خيلي جالب بود! بعد از مدتها يك اتفاق قابل توجه ! يك سرگرمي تازه ! يك هيجان , يك بازي جديد و برآورده شدن يكي از آرزوهاي دوران كودكي! وقتي كه بچه بودم دوران جنگ بود و جبهه و حمله و شهادت و .... . طوري كه
خوب ياد مياد از همون موقعها ايران رو يدون جنگ تصور نميكردم و براي خودم نقشه ها كشيده بودم كه وقتي نوبت جبهه رفتن من شد فلان كار رو ميكنم يا نميكنم. بيشتر بازيهامون هم كه ميكرديم اعم از زوو, قلعه ,طناب كشي و حتي بازي ريور رايدر با كامپيوتر اسپكتروم 32 كيلو بايتي! و بعدش كمودور 64 و.... هميشه خودم رو يك سرباز ايراني در مقابل عراقي ها ميدونستم ! خوب يادم مياد كه يك تفنگ چوبي گلن گدن دار كه توپ هاي كوچك پرت ميكرد با يك كلت 45 پلاستيكي داشتم و با قمقمه و كلي تجهيزات خونه رو كرده بودم خط مقدم و گاهي شبيخون ميزدم وسط نيروهاي دشمن و گاهي هم عقب نشيني و فرار. دوران خوبي نبود ولي خوب خوشبختانه شرايطي كه من داشتم توام بود با آرامش نسبي و راحتي ولي هيچ وقت به من اجازه داده نشد كه چشمام رو به روي خيلي از مشكلات و نداريهاي بقيه افراد جامعه ببندم و تا اين حد كه سر خواستن شايد يك چيز بي ارزش , احساس نيازمندي و فقر بكنم. ولي خوب ديروز ديگه اين حس رو نداشتم يا به خودم اجازه نميدادم كه داشته باشم چون اينجوري نبودم ! 12 هزار تومن پول بي زبون رو داده بودم واسه دو و نيم ساعت بازي به همراه جند جوون و ميان سال و كلي بچه هاي كوچك كه مامان باباها آورده بودنشون واسه جنگيدن ! همه ماسك به سر و لباس و تفنگ و گلوله هاي رنگي كه در يك سوله جبهه ! ميوفتن به جون هم و از پولي كه داده بودن لذت ميبردند . گه اون بچه اي كه وسط جنگ ميومد بيرون و از مامن باباش شكلات و آب پرتقال ميخواست چه او حاج سيدي كه به ياد جبهه سعي ميكرد همه رو فرماندهي كنه و چه ما جوونهاي امروزي كه بازيهاي بچگيمون را در يك محيط واقعي مرور ميكرديم. ولي وقتي محل بازي رو ترك كرديم و سر چهارراه زير بارون يك بچه كوچك رو ديدم كه به التماس آدامسهاش رو ميخواست بفروشه ديدم تمام احساس خوشي و خوبي كه داشتم از بين رفت كه چرا چنين بايد؟!

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

آخه چرا میپرسی چه مرگمه؟

چرا نداره اینجا ایرانه دیگه

گذر عمر