خواستگاری من
داستان داره!!! من طفل معصوم نشسته بودم مثل يه کارمند وظيفه شناس کارم رو ميکردم که خبر رسيد هفته اول سال کلا شرکت تعطيل که يکی از همکاران گفت: خوب ما که هفته اول کاری نداریم، میریم شمال ویلای پدر خانومم! من هم از دهنم پرید که خدا شانس بده ! ای وااااااای که تا اين حرف رو زدم اين آقای دکتر گفت که آدم بايد يا پدر پولدار داشته باشه يا پدر زن پولدار و اگه پدر پولدار نداشته باشه بايد بگرده دنبال پدر زن پولدار و .... اينقدر اين حرفها رو تکرار کرد که به گوش مدير پروژه ما هم رسيد و ايشون هم نگاه کرد به من و گفت: بيا دختر من رو بگير. خونه داره، ماشین داره، خوش سیما هم هست.......! وقتی هم که دید منم که همین طوری بر و بر نگاش میکنم ...گفت ميخوای اصلا ما بيایم خواستگاريت هان؟...... بعد از اتاق رفت بيرون که همه گفتن خاک بر سرت مثلا من اگه جای تو بودم ميگفتم باشه و عکسش رو بيارين ببينم و .... من هم کم نياوردم گفتم من دختر رئيس اين رو ميخوام بگيرم که ديگه نبودی سر اين موضوع بحث داغ بود که همون رئيس اصلی ار سر و صدا اومد توی اتاق و حکم سکوت رو صادر کرد و رفت!..دو دقيقه بعدش معاون رسيده بود اومد من رو صدا کرد که ميشه لطفا چند دقيقه بروم پهلوش؟ من هم وقتی داشتم پشت سرش ميرفتم با خودم گفتم اين از کجا فهميد که من قرار شده دختر اين رئيس روسا رو بگيرم که اومده دنبال من راضيم کنه دخترشو بگيرم!!!
نظرات