چه غلطي كردم نامه پاييني رو نوشتما!!! حالا مجبورم هر طوري هست يه داستان جور كنم و بنويسم. اين همه مدتم ول كشيد تا يه موضوع خوب واسه داستانم پيدا كنم به جايي نرسيد! با اين حال داستان يه خانواده اي رو ميخوام يگم كه خواستن يه شبه ره صد ساله برن ولي خوب يه شبه ره 30 ساله شون رو برگشتن! داستان از اونجا شروع ميشه كه پدر خانواده بازنشسته ميشه و خونه اش رو كه با دست خودش ساخته بود ميفروشه يعني همه زندگيشو! بعدش ژيانش ميشه بيوك , يه خانه اجاره اي بزرگتر و يه مغازه نقلي هم باز ميكنه!.... حالا كه دارم اين حرفا رو ميزنم ماشينه رو دزد ميبره بعدش جنسهاي مغازه هم به سرقت ميره اون خونه بزرگ هم تبديل شده به يه خونه نقلي خارج شهر! ولي هنوز خرجهاي اضافيشون تا حدي به جاست. هنوز ادعاهاي دختره سر جاشه كه منتظره شاهزاده محبوبشه كه با كالسكه بياد! و به اين پسرهاي مهندس و دكتر و بازاري كه لاله گوششون مطابق نظرش نباشه ازدواج نميكنه. من هر وقت بهش فكر ميكنم تاسف ميخورم! كه چرا اينقدر كار نسنجيده اي ميكنه جلوي پاش هم انقدر اتفاق بدتر ميافته ؟... مثل تخته نرد ميمونه كه اگه غلط بازي كني تاس ديگه به دلخواهت نميشينه.
پستهای معروف از این وبلاگ
چرا نداره اینجا ایرانه دیگه
چندین ماه از کار و زندگی موندن و تمرین کردن چندین میلیون خرج کردن چندین روز دوندگی برای کسب مجوز، آخرش که چی؟ دل مردم رو شادکردن مگه چه گناهی داره؟ تازه هیچ سر و صدایی هم نداشت، نه تو بوق و کرنا شد نه خیلی روش مانور داده شد ولی با این حال همه بلیطها فروخته شد ولی 2 روز مونده به کنسرت مدیر سالنی که اجاره شده بود طی تماسی تهدید شدنش به مرگ را اعلام میکنه و تمام مسائلی که بالا گفته شد رو هوا! البته خوب وزارت ارشاد خیلی کار بزری کرد که مجوز رو تا آخرین لحظه لغو نکرد و تهدید به مرگ شدن آقای مدیر سالن هم همچون یک مسئله عادی شنیده شد و همه در جواب این سوال که آخه چرا و به چه دلیل میشنیدن خوب ایرانه دیگه! ای ایران ای خاکت سرچشم هنر! ای خاکت بر سر همه ضد هنر
گذر عمر
گذر عمر چه زود ما کودکيها را سفر کرديم سر زنگ و کلاس ِ درس، چه آتشها به پا کرديم؟ در اين دوران، چه دوستيها بنا کرديم چه بازيها و ورزشها چه آشتيها پس از قهرها... دلم تـنگه براي بچگيها مون ـــ . چه حيف، حتي جواني را گذر کرديم چه دلهايي که بستيم و به اميدش فنا گشتيم چه عشقهايي که سوزانديم و دلها را ز خود رانديم هدر رفتيم، هدر داديم ... . بسي دوستان سفر کردند رهايي را وطن گفتند بسي ديگر براي زندگی با يار خانهءي عشقی بنا کردند . به چه روزي اميد بستيم؟! ز چه روزي گذر کرديم؟! به جز چند خاطرات خوش دگر کسب چه ها کرديم؟! . چه سود از عمر بي حاصل چه سود از اين دل عاشق June 06, 2008
نظرات