چه غلطي كردم نامه پاييني رو نوشتما!!!‌ حالا مجبورم هر طوري هست يه داستان جور كنم و بنويسم. اين همه مدتم ول كشيد تا يه موضوع خوب واسه داستانم پيدا كنم به جايي نرسيد! با اين حال داستان يه خانواده اي رو ميخوام يگم كه خواستن يه شبه ره صد ساله برن ولي خوب يه شبه ره 30 ساله شون رو برگشتن! داستان از اونجا شروع ميشه كه پدر خانواده بازنشسته ميشه و خونه اش رو كه با دست خودش ساخته بود ميفروشه يعني همه زندگيشو! بعدش ژيانش ميشه بيوك , يه خانه اجاره اي بزرگتر و يه مغازه نقلي هم باز ميكنه!.... حالا كه دارم اين حرفا رو ميزنم ماشينه رو دزد ميبره بعدش جنسهاي مغازه هم به سرقت ميره اون خونه بزرگ هم تبديل شده به يه خونه نقلي خارج شهر! ولي هنوز خرجهاي اضافيشون تا حدي به جاست. هنوز ادعاهاي دختره سر جاشه كه منتظره شاهزاده محبوبشه كه با كالسكه بياد! و به اين پسرهاي مهندس و دكتر و بازاري كه لاله گوششون مطابق نظرش نباشه ازدواج نميكنه. من هر وقت بهش فكر ميكنم تاسف ميخورم! كه چرا اينقدر كار نسنجيده اي ميكنه جلوي پاش هم انقدر اتفاق بدتر ميافته ؟... مثل تخته نرد ميمونه كه اگه غلط بازي كني تاس ديگه به دلخواهت نميشينه.

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

آخه چرا میپرسی چه مرگمه؟

چرا نداره اینجا ایرانه دیگه

گذر عمر