کسی که خوش نباشه میره دنبال خوشیها ، هر چند این خوشیها ظاهری و زودگذر باشه. با این حساب فکر میکنم هر کی زندگی راضی کننده ای داشته باشه دیگه احتیاج به رفتن و گشتن خوشی نداره اون هم تو این زمونه که به قول عزیزی : ..نون چارکی سه عباسی ...پنیر سیری دو عباسی .... آدم مفلس رو چو من وامیداره به رقاصی...؛ دیگه خوشی واقعی شده رویای شیرین دستنیافتنی که روزها به امید خواب دیدنش به انتها میرسند. حالا این آدم مفلس و رقاص ، شدم من . منی که خدا رو صد هزار مرتبه شکر گوش شیطون کر ، تق تق تق تق ، جیلیز ویلیز اسپندو.... راضی از هر چیزی که دارم و به امید بر طرف شدن هر چیزی که باعث ناراحتیم میشه دارم زندگی میکنم. با این توضیحات در نظر بگیرین منو.... نه بابا!!!! اینجوری نه! اینقدر هم عجیب غریب نیستم! نه خیر توی بلاد فرنگ هم نیستم! یه تخته ام هم کم نیست (شاید دو تا ولی یکی نه! تازه شمردمشون!) خیلی خوب اصلا به من چه!! هر جوری دوست دارین فکر کنین .....همین من یه مدته حالم گرفته ، یه مدته میفهمم که دنیا تو چرخیدنش منو جا میذاره! تا من وامیستم اون حرکت میکنه و موقعی که میخوام حرکت کنم یه دفعه وامیسته! از استاد گیتارم شروع شد که پشت کوهها موند و الکی کلی راه رفتم تا به یک در بسته بخورم یا فرداش که پارتنر تنیسم نیومد و به جای بازی و تفریح باز هم کار کار کار...یا روز بعدش که بیدار شدم و بار و بندیلم رو جور کردم و وقتی رفتم چوب اسکی هام رو هم وردارم دیدم به! چه برفی، چه جاده ای و چه اسکی نرفتنی و چه ..سوزی! یا همون شبش که وقتی اومدم خونه و در روباز کردم ازنیومدن صدای گیتار و بودن خاله و چراغهای روشن و خاموش خونه و مرور تلفنهای اون روز کافی بود که وقتی در رو بستم بفهمم چه اتفاقی افتاده! و همین بهونه ها بس بود واسه ساعتها روبروی مونیتور نشستن و انتظار کشیدن یک صدای بیییزززز و باز شدن جعبه پیغام به جای هزاران سلام و های و هووی و شکلکهای مختلف شبهای پیشین. آی دی های مختلف اومدند و من رو نادیده گرفتند و از انگشتهای ترسان از بازکردن سرصحبت من، جرات حتی یک سلام تایپ کردن رو هم گرفتند. اینجا من دنبال خوشی نبودم و حالم هم اصلا خوش نبود. نمیدونم شاید بالا اشتباه گفتم ولی این رو مطمئن شدم که هر کی دنبال خوشی نباشه دلیل بر خوش بودنش نیست. شاید نمیخواد بقیه رو هم ناخوش بکنه!
پستهای معروف از این وبلاگ
چرا نداره اینجا ایرانه دیگه
چندین ماه از کار و زندگی موندن و تمرین کردن چندین میلیون خرج کردن چندین روز دوندگی برای کسب مجوز، آخرش که چی؟ دل مردم رو شادکردن مگه چه گناهی داره؟ تازه هیچ سر و صدایی هم نداشت، نه تو بوق و کرنا شد نه خیلی روش مانور داده شد ولی با این حال همه بلیطها فروخته شد ولی 2 روز مونده به کنسرت مدیر سالنی که اجاره شده بود طی تماسی تهدید شدنش به مرگ را اعلام میکنه و تمام مسائلی که بالا گفته شد رو هوا! البته خوب وزارت ارشاد خیلی کار بزری کرد که مجوز رو تا آخرین لحظه لغو نکرد و تهدید به مرگ شدن آقای مدیر سالن هم همچون یک مسئله عادی شنیده شد و همه در جواب این سوال که آخه چرا و به چه دلیل میشنیدن خوب ایرانه دیگه! ای ایران ای خاکت سرچشم هنر! ای خاکت بر سر همه ضد هنر
گذر عمر
گذر عمر چه زود ما کودکيها را سفر کرديم سر زنگ و کلاس ِ درس، چه آتشها به پا کرديم؟ در اين دوران، چه دوستيها بنا کرديم چه بازيها و ورزشها چه آشتيها پس از قهرها... دلم تـنگه براي بچگيها مون ـــ . چه حيف، حتي جواني را گذر کرديم چه دلهايي که بستيم و به اميدش فنا گشتيم چه عشقهايي که سوزانديم و دلها را ز خود رانديم هدر رفتيم، هدر داديم ... . بسي دوستان سفر کردند رهايي را وطن گفتند بسي ديگر براي زندگی با يار خانهءي عشقی بنا کردند . به چه روزي اميد بستيم؟! ز چه روزي گذر کرديم؟! به جز چند خاطرات خوش دگر کسب چه ها کرديم؟! . چه سود از عمر بي حاصل چه سود از اين دل عاشق June 06, 2008
نظرات