خاطرات یک میز

خاطرات یک میز!

از اونجا که فکر به آينده مخ آدم رو زيادی به کار ميگيره من بيشتر با گذشته ام زندگی ميکنم. و به یاد گذشته ها احساساتی میشم! به ياد ميارم پارسال رو که جون ميکندم تا لوازم ميز بيليارد رو جور کنم...
دوران خوبی بود و تجربه ای بهتر... عمرا اگه ميدونستم ساختنش اينقدر کار ميبره به طرفش نميرفتيم ولی خوب از يه ور اگه ميدونستم آخرش اينی ميشه که الان هست سختيهاش رو راحتتر به جون ميخريدم!
اصلا تقصير بابام شد!‌ من هی بهش گفتم بابا پاشو با بريم اين باشگاه بيليارد نزديک خونه بيا اونجا، ۴ هزار تومن ساعتی بدیم، هم به ياد قديما بازی کن و هم به من ياد بده اونم گفت ۴ هزار تومن؟!!! نه! من رو ميزی که خودم ميسازم بازی ميکنم!!!!! که از فردا شبش بابا توی خونه بعضی وقتها غيبش ميزد که بعد ۳-۴ روز گفت بيا! طراحی پايه هاش رو کردم و چوباش رو هم يه تا قسمتی بريدم!‌بقيه اش رو تو ببر و همين شد که پروژه مهندسی،خرید، ساخت (ای پی سی) ساختن يک ميز بيليارد خانگی شروع شد و تا ۷ ماه طول کشيد و در نهايت يک ميز بيليارد جونيور استاندارد شد که به عنوان اولين تجربه خيلی رضايت بخش بود. چه شب امتحانهايی که نجاری نکردم؟ چه کمر دردهايی که نگرفتم؟ چه بی خوابيهايی که نکشيدم ؟ چه دستهايی که زخمی نکردم؟ چه لباسهايی که از بين نبردم و از همه مهمتر اينکه تازه من شايد کمتر از نصف کارهايی که انجام شد رو کردم! بقيه اش کار بابام بود! دستش درد نکنه! تو اين کار چه کلکهايی که به اين و اون نزدم تا کارم راه بيفته!‌ بيچاره يکی هنوز هم بعد يک سال منتظره بياد يک ميز زمان قبل از انقلاب رو که گوشه خونمون افتاده بود و من لوازم تعميرش رو ازش خريدم ببينه! و گرنه همون اول هیچی به جز یک میز درسته نمیداد! یه حاج آقایی هم اگه بدونه اون پارچه ای رو که ازش خریدیم به قول خودش که میگفت: ببخشید، ببخشید٬ خیلی معذرت میخوام!!!! حتی برای میزهای بیلیارد هم از این پارچه میبرن!٬ برای چه کاری استفاده شده تا حالا از ترس مارهای غاشیه و گرزهای آتشین جهنم ‌ ۱۰۰۰ بار توبه کرده بود! کلی هم به باشگاههی مختلف به هوای بازی سر زديم که ميزهای در حال ساختشون رو نگاه کنيم و بعد يه زنگ موبايل الکی نواخته ميشد و سريع محل رو برای اتفاق مهمی که نيافتاده ترک ميکرديم!... آره خيلی تجربه خوبی بود. شايد الان او لذتی رو که موقع بازی بيليارد با بابام ميبريم بيشترش واسه اينه که روی ميزی بازی ميکنيم که ميليمتری روش دقت کردیم و زحمت کشيديم!......و همين احساسات خوبی که با یاد آوردن خاطراتم برام ميمونه از ترس و اضطراب و دودلی های فکر به آينده خيلی شيرينتره!

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

آخه چرا میپرسی چه مرگمه؟

چرا نداره اینجا ایرانه دیگه

گذر عمر