یه روزهایی بود که هر وقت کم میاوردم میرفتم جلوی دیواری که تابلویی شعر بهش آویزون بود می ایستادم و بیخیال رفت و آمدها و به امید روزی که من هم مثل این جناب شاعر، خوشحال و راضی اون محل رو ترک کنم ، این شعر رو حتی با صدای بلند نجوا میکردم:

بیا عاشقی را روایت کنیم
شراب وفا را عنایت کنیم
ببستند میخانه ها را بیا
به جام محبت کفایت کنیم
دل عشق فرمای دیوانه را
نمودار عقل و درایت کنیم
ز دیوان دل از روایات عشق
گذشتن ز خود را روایت کنیم
وفا را سر آغاز کردار خویش
به ایثار عزم نهایت کنیم
بیا در خزان غم انگیز عمر
ز لطف بهاران حکایت کنیم
بشوئیم این کینه ها را ز دل
چو نوری به ظلمت سرایت کنیم
بد نگوئیم و از کس بدی نشنویم
حذر از گناه را سعایت کنیم
ز جا ریشه دشمنی بر کنیم
به جان دوستی را رعایت کنیم
علی وار غمخوار دلها شویم
که بر کشور جان ولایت کنیم

زیر تابلو هم امضا شده بود:
دکتر تقی زرکش
72/4/20

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

آخه چرا میپرسی چه مرگمه؟

چرا نداره اینجا ایرانه دیگه

گذر عمر