برای اولین بار دیدم تو شکستی! احساس خوبی نبود دیدن توی شکسته! زیاد ندیدمت ولی تا حدی بود که بفهمم شکستن کار تونیست، بفهمم خیلی محکم و مطمئنی؛ مثل شیشه های نشکن که نمیشکنن نمیشکنن ولی وای به حال وقتی که اون تحمل زیادشون تموم بشه! خیلی بد میشکنن! ریزریز میشن و همه جا پخش میشن.
هرگز نخواستم ناراحتی کسی رو ببینم. آره کمر من هم توناراحتی ها خم میشه واسه همین طاقت خیلی چیزا رو ندارم، یعنی من هم شکستم، خیلی وقته ، مربوط به یک دهه پیشه مربوط به ازدست دادن یکی از اون عشقهای بچگیه که شاید اگه پرپر نمیشد با این چیزهایی که شاهدشم خیلی راحت از بند هم رها میشدیم! ولی افسوس که تا آخرین لحظه مهربون بود، همینش منو شکوند و ریخت رو دست پدر مادری که ذره ذره جمع کردنم و یکدونه پسرشون رو دوباره ساختن. با این فرق که این وسط چند ذره ام گم شد و هدر رفت. دیگه نمیخوام دوباره بشکنم یا از ترس شکستن دوباره ساخته بشم. برای من هم مهم نیست که بقیه چی میگن. مهم نیست که فکر کنن تو خودم رفتم، خودم رو میگیرم یا حتی خجالت میکشم! یا به قول تو راهم به ترکستان کشیده میشه! نمیدونم و نمیخوام بدونم چرا شکستی، ناراحت شدی، گریه کردی، زجر کشیدی و به هیچ وجه نمیخوام یادآوری کنم اون دردها رو و عذر میخوام که این اتفاق افتاد. ولی به من حق بده تلافی کنم اون صدای برخورد سرت رو به دیوار که هنوز مثل زنگ تو سرمه، اون چرایی که منو واسه فهمیدنش تا ایمورتال کشوند، اون اشکهایی که موقع خوندن نوشته ات از چشام ریخت و این اشکهایی که موقع نوشتن این نامه تو چشمهامه. به خدا برام خیلی سخت بود این چیزها رو نوشتن اونهایی که راز من رو میدونن از انگشتهای دست بیشتر نیستن و امیدوارم تو هم آخریشون باشی. بغض کردم و گفتم واسه اینکه بدونی من تنهایی رو خوب میشناسم. شکستن رو هم خوب میفهمم. اون دست دادن پر معنای اونشب تو رو هم با اینکه نمیخوام بفهمم ولی همون موقع معنیش کردم و من به این معنی خیلی وقته عادت دارم و توی هر خداحافظیم جاش میدم. چون خوب میدونم روز دیدار همیشه میاد ولی ممکنه کسی واسه دیدنم نیاد.
سرفراز باش و محکم
پاینده و رهرو
هرگز نخواستم ناراحتی کسی رو ببینم. آره کمر من هم توناراحتی ها خم میشه واسه همین طاقت خیلی چیزا رو ندارم، یعنی من هم شکستم، خیلی وقته ، مربوط به یک دهه پیشه مربوط به ازدست دادن یکی از اون عشقهای بچگیه که شاید اگه پرپر نمیشد با این چیزهایی که شاهدشم خیلی راحت از بند هم رها میشدیم! ولی افسوس که تا آخرین لحظه مهربون بود، همینش منو شکوند و ریخت رو دست پدر مادری که ذره ذره جمع کردنم و یکدونه پسرشون رو دوباره ساختن. با این فرق که این وسط چند ذره ام گم شد و هدر رفت. دیگه نمیخوام دوباره بشکنم یا از ترس شکستن دوباره ساخته بشم. برای من هم مهم نیست که بقیه چی میگن. مهم نیست که فکر کنن تو خودم رفتم، خودم رو میگیرم یا حتی خجالت میکشم! یا به قول تو راهم به ترکستان کشیده میشه! نمیدونم و نمیخوام بدونم چرا شکستی، ناراحت شدی، گریه کردی، زجر کشیدی و به هیچ وجه نمیخوام یادآوری کنم اون دردها رو و عذر میخوام که این اتفاق افتاد. ولی به من حق بده تلافی کنم اون صدای برخورد سرت رو به دیوار که هنوز مثل زنگ تو سرمه، اون چرایی که منو واسه فهمیدنش تا ایمورتال کشوند، اون اشکهایی که موقع خوندن نوشته ات از چشام ریخت و این اشکهایی که موقع نوشتن این نامه تو چشمهامه. به خدا برام خیلی سخت بود این چیزها رو نوشتن اونهایی که راز من رو میدونن از انگشتهای دست بیشتر نیستن و امیدوارم تو هم آخریشون باشی. بغض کردم و گفتم واسه اینکه بدونی من تنهایی رو خوب میشناسم. شکستن رو هم خوب میفهمم. اون دست دادن پر معنای اونشب تو رو هم با اینکه نمیخوام بفهمم ولی همون موقع معنیش کردم و من به این معنی خیلی وقته عادت دارم و توی هر خداحافظیم جاش میدم. چون خوب میدونم روز دیدار همیشه میاد ولی ممکنه کسی واسه دیدنم نیاد.
سرفراز باش و محکم
پاینده و رهرو
نظرات