اوضاع خرابه! داغونم! 12 ساعت ديگه مونده كه يكي از اتفاقات انگشت شمار زندگيم رخ بده و خدا مامانمو با يه قلب سالم به من برگردونه. الان كه من دارم مينويسم ، چشمام درد ميكنه . شايد مال بيخوابي باشه، شايدم مال اشكهااييه كه توش گير كردن و بهش فشار ميارن. جلوي بقيه هم كه خودتو نميتوني ببازي! اون هم 4-5 نفر از نزديكترين فاميلها كه راز مريضي مامانم رو 20 ساله دارن به دوش ميكشن. من از دكتري و دكترها زياد خوشم نمياد ، ولي 3 تا دكترن كه من هميشه مخلص و دعاگوشونم( پروفسور صادقي كه اولين عمل قاب مامانمو 18 سال پيش تو "لوزان" انجام داد و دكتر آدي بيك كه مريضي بد تشخيض بابام رو تشخيص داد و دكتر پارسا كه تومور مغز بابام رو در آورد.) اميدوارم فردا هم همين احساس رو نسبت به دكتر يوسف نيا داشته باشم! همين فكرها داغونم كرده! اينقدر كه به جاي رفتن سر كنكور فوق ليسانس رفتم توي كافي شاپ مال 2تا دختر25-35 ساله و 5000 تومن فقط قهوه فرانسه تلخ خوردم!!! نه اينكه دل اونارو بدست بيارم ! راستش چهرشونم خوب به ياد ندارم. فقط ميخوردم و به ميز خيره ميشدم. اومدم هم خونه باز قهوه درست كردم و خوردم . شب هم باز بابا قهوه درست كرد خوردم! نميدونم چرا ولي فكر كنم تسكين بخش باشه. قاعدتا الان نبايد خوابم بگيره ولي خوابم مياد! ( يعني قهوه كم خوردم ؟ ) فردا كار سختي دارم بايد هواي بابا و خاله رو هم داشته باشم. 5-6 ساعت انتظار پشت در اتاق عمل فكر كنم آدمو بيچاره كنه! نميخوام راجع بهش فكر كنم! ميرم بخوايم! خداااي من ميدونم مامانمو دوست داري .هيچي بهت نميگم خودت ميدوني.
پستهای معروف از این وبلاگ
چرا نداره اینجا ایرانه دیگه
چندین ماه از کار و زندگی موندن و تمرین کردن چندین میلیون خرج کردن چندین روز دوندگی برای کسب مجوز، آخرش که چی؟ دل مردم رو شادکردن مگه چه گناهی داره؟ تازه هیچ سر و صدایی هم نداشت، نه تو بوق و کرنا شد نه خیلی روش مانور داده شد ولی با این حال همه بلیطها فروخته شد ولی 2 روز مونده به کنسرت مدیر سالنی که اجاره شده بود طی تماسی تهدید شدنش به مرگ را اعلام میکنه و تمام مسائلی که بالا گفته شد رو هوا! البته خوب وزارت ارشاد خیلی کار بزری کرد که مجوز رو تا آخرین لحظه لغو نکرد و تهدید به مرگ شدن آقای مدیر سالن هم همچون یک مسئله عادی شنیده شد و همه در جواب این سوال که آخه چرا و به چه دلیل میشنیدن خوب ایرانه دیگه! ای ایران ای خاکت سرچشم هنر! ای خاکت بر سر همه ضد هنر
گذر عمر
گذر عمر چه زود ما کودکيها را سفر کرديم سر زنگ و کلاس ِ درس، چه آتشها به پا کرديم؟ در اين دوران، چه دوستيها بنا کرديم چه بازيها و ورزشها چه آشتيها پس از قهرها... دلم تـنگه براي بچگيها مون ـــ . چه حيف، حتي جواني را گذر کرديم چه دلهايي که بستيم و به اميدش فنا گشتيم چه عشقهايي که سوزانديم و دلها را ز خود رانديم هدر رفتيم، هدر داديم ... . بسي دوستان سفر کردند رهايي را وطن گفتند بسي ديگر براي زندگی با يار خانهءي عشقی بنا کردند . به چه روزي اميد بستيم؟! ز چه روزي گذر کرديم؟! به جز چند خاطرات خوش دگر کسب چه ها کرديم؟! . چه سود از عمر بي حاصل چه سود از اين دل عاشق June 06, 2008
نظرات