راستي ديروز رفته بودم تو كارگاه خراطي ! دادم واسم يه چوب بيليارد خراطي كنه! بابام هم بود و نميدونم چي شد دو تايي باهم رفتن تو عالم قديم نديما! فكر كنم آدرس همه كلوبهاي بيليارد زمان شاه رو با هم مرور كردن ، خلاصه يه تريپي كه فهموندن نميخواد جلو بابا كه چه عرض كنم ، ختي اون پيرمرد خراط خيابون مازندرون قپي بيام كه خير من كسي اراين بازي چيزي حاليش نميشه!!! ساختنشم جالب بود! جدي هر چي هنر داشت پياده كرد! اولشم گفت نميشه ، ولي بعد ديد كه از مغازش بيرون نرفتيم ، شروع كرد به كار!! چوبي رو كه با خودم برده بودم رو اولش خوب نگاه كرد! گفتش اينا با دستگاه ميزنن و اينا!... همون نگاهش كافي بود! بعد از 9-10 دقيقه از يه تيكه چوب زمخت چنون چيزي ساخت كه خطكش هم وقتي گذاشتم اندازه هاش با چوب خودم مو نميزد! هنر مند بود! موقغ كار كردنش نميدونم چي شد زدو توي اون سر و صدار كارگاهش صهبت از سيل و خرابي جنگل كرد! موقعي كه حرف ميزد من به جاش به چوبي كه هر آن احتمال شكستنش بر اثر يه نيمچه فشار اضافي ميرفت ، نگاه ميكردم! و با خودم ميگفتم توي اين سرو صدا كه صداتو به زور ميشنوم بيخيال شو بابا!~ الانه كه بشكنه! اما نه! كارش بيشتر از اينا درست بود! من اصلا نميدونم چرا خاله سوسكه ميگفت خره خراطي ميكرد! به نظرم از دست اين حيوون زبون بسته كار هنري بر نمياد! نميدونم! كاري هم ندارم! من كه كارم راه افتاد!
پستهای معروف از این وبلاگ
چرا نداره اینجا ایرانه دیگه
چندین ماه از کار و زندگی موندن و تمرین کردن چندین میلیون خرج کردن چندین روز دوندگی برای کسب مجوز، آخرش که چی؟ دل مردم رو شادکردن مگه چه گناهی داره؟ تازه هیچ سر و صدایی هم نداشت، نه تو بوق و کرنا شد نه خیلی روش مانور داده شد ولی با این حال همه بلیطها فروخته شد ولی 2 روز مونده به کنسرت مدیر سالنی که اجاره شده بود طی تماسی تهدید شدنش به مرگ را اعلام میکنه و تمام مسائلی که بالا گفته شد رو هوا! البته خوب وزارت ارشاد خیلی کار بزری کرد که مجوز رو تا آخرین لحظه لغو نکرد و تهدید به مرگ شدن آقای مدیر سالن هم همچون یک مسئله عادی شنیده شد و همه در جواب این سوال که آخه چرا و به چه دلیل میشنیدن خوب ایرانه دیگه! ای ایران ای خاکت سرچشم هنر! ای خاکت بر سر همه ضد هنر
گذر عمر
گذر عمر چه زود ما کودکيها را سفر کرديم سر زنگ و کلاس ِ درس، چه آتشها به پا کرديم؟ در اين دوران، چه دوستيها بنا کرديم چه بازيها و ورزشها چه آشتيها پس از قهرها... دلم تـنگه براي بچگيها مون ـــ . چه حيف، حتي جواني را گذر کرديم چه دلهايي که بستيم و به اميدش فنا گشتيم چه عشقهايي که سوزانديم و دلها را ز خود رانديم هدر رفتيم، هدر داديم ... . بسي دوستان سفر کردند رهايي را وطن گفتند بسي ديگر براي زندگی با يار خانهءي عشقی بنا کردند . به چه روزي اميد بستيم؟! ز چه روزي گذر کرديم؟! به جز چند خاطرات خوش دگر کسب چه ها کرديم؟! . چه سود از عمر بي حاصل چه سود از اين دل عاشق June 06, 2008
نظرات