خيلي وقته به اين نتيجه رسيدم كه نخير ! كار من نيست ! نميشه! من از اوناش نيستم! آخه ميدوني من نوشته هام رو وقتي مينويسم كه حس نوشتنم بياد يا چطور بگم ؟ من بايد راحت ولو شم يه جا ، بي سرو صدا خودم هم يه حالت خلسه اي كه از خستگي روزانه بهم دست ميده ، داشته باشم اونوقت يه كاغذ بردارم و سياهش كنم! ايتجوري نشستن پاي كيبورد و يه نوشته از سر بازكني بنويسم رو دوست ندارم! البته اين تقصير گدي بود! اون به من گفت يه همچين چيزي هست اون كلي اين كارا رو ياد من داد دستش درد نكنه ولي مشكل از من بود! آره من اينكاره نبودم! ببين چند وقته چيز ننوشتم! با اين گرفتاريها! 8-9 ساعت كار كردن و 3-4 ساعتي در كل هفته دانشگاه رفتن و درس نخوندن و يه سري كارهاي توي خونه و تلويزيون! ديگه كامپيوترم رو هم ازم گرفته! امان ار روزگار!...

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

آخه چرا میپرسی چه مرگمه؟

چرا نداره اینجا ایرانه دیگه

گذر عمر