چون رستم دلير
آن نامور دلاور افسانه كهن
بر مركب خيال ميشوم سوار
تير و كمان بدوش ، گرز گران بدست،
هي ميكنم به اسب،
لبها ، پر از خروش است و ميروم به پيش
در دل مرا هراس افسانه اى دروغ
در سر مرا اميد همراه صد نويد
از هفت خوان عشق
از هفت خوان راه نجات تو ، زين قيدهاى سخت
از تيره جنگل جادوگران پير
از دشتهاى سبز فريبكار
از دره هاى تيره اندوه بار
از كوره راه هاى صعب
از برفهاى ليز پستى آفرين
از كوه هاى سخت و مرگ خيز
اينسان ميكنم گذر كه كس آنسان گذر نكرد
تا ميرسم به قله ديو سپيد و زود
ميارمش به بند كمند خويشتن
آنگه ، ترا كه ديريست به زندان فتاده اى، آزاد ميكنم
بر ترك اسب خويش ميگذارمت
ميارمت به شهر ، ميارمت به ده
مردم ، ترانه خوان ، از پير و از جوان، در بر لباس نو
در دستهايشان دسته گلهاى گل
گلهاى سرخ همچون گونه هايشان
لبهاى مرد و زن همه خندان ز ديدنت
چشمان كودكان پر از اميد ميشود
اميدهاى دور كه نزديك گشته است
آن نامور دلاور افسانه كهن
بر مركب خيال ميشوم سوار
تير و كمان بدوش ، گرز گران بدست،
هي ميكنم به اسب،
لبها ، پر از خروش است و ميروم به پيش
در دل مرا هراس افسانه اى دروغ
در سر مرا اميد همراه صد نويد
از هفت خوان عشق
از هفت خوان راه نجات تو ، زين قيدهاى سخت
از تيره جنگل جادوگران پير
از دشتهاى سبز فريبكار
از دره هاى تيره اندوه بار
از كوره راه هاى صعب
از برفهاى ليز پستى آفرين
از كوه هاى سخت و مرگ خيز
اينسان ميكنم گذر كه كس آنسان گذر نكرد
تا ميرسم به قله ديو سپيد و زود
ميارمش به بند كمند خويشتن
آنگه ، ترا كه ديريست به زندان فتاده اى، آزاد ميكنم
بر ترك اسب خويش ميگذارمت
ميارمت به شهر ، ميارمت به ده
مردم ، ترانه خوان ، از پير و از جوان، در بر لباس نو
در دستهايشان دسته گلهاى گل
گلهاى سرخ همچون گونه هايشان
لبهاى مرد و زن همه خندان ز ديدنت
چشمان كودكان پر از اميد ميشود
اميدهاى دور كه نزديك گشته است
نظرات