بچه كه بودم فكر ميكردم كلي استعداد شعر و شاعرى دارم خودم رو هم تو آينده يه مهندس راه و ساختمان شاعر ميديدم! از 9-10 سالگى هم شروع به شعر گفتنن كردم با اين تك بيتى كه :" گرچه شعر گفتن ز من دور است آشنا شدن با شعر زود است" همين روند ادامه داشت تا اينكه از 3-4 سال پيش دارم ميبينم كه خيليها احساس شاعر بودن بهشون دست ميده و انصافا بعضيهاشونم شعرهاىخيلى قشنگى ميگن ، ولى واى به حال روزى كه يه سرى افراد مدعى چرت و پرت به هم ميبافن و ميگن . واسه همين منم يه مدتيه اصرارى به نوشتم شعر ندارم چون ميترسم افراد ديگه نظرشون راجه به شعر من خيلي بدتر باشه . واسه همين بعضي وقتها كه ديگه هيچ كارى نداشته باشم و به عبارتى حس شعر گفتن باشه يه ورق كاغذ برميدارم و اونو سياه ميكنم ، اونم فقط واسه دل خودم . نميدونم ولى بعضيها ممكنه فكر كنن اين ، از خسيسيم باشه. مهم نيست .

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

آخه چرا میپرسی چه مرگمه؟

چرا نداره اینجا ایرانه دیگه

گذر عمر